بیگانه

که عصر بروم و گه بزنم به همه چیز ، بروم و نظرش را راجع به اینکه " ما چطور اینقدر از هم متنفریم و هنوز نمرده ایم؟ " بپرسم. بروم جلوی حسینیه ، تف کنم به صورت تک تکشان که سال را با اوباشگری میگذرانند و ناگهان به عشق "چلوکبابِ " حسینیه ،میشوند " عشاق الحسین". بالا بیاورم روی کیبورد ، بالا بیاورم روی خودم که اینقدر مثل ترسوها خاطره بازی و چس ناله میکنم . شماره پانی را بگیرم ، به فحش بکشمش ، بگویم این راه که میروی به قبرستان است ، بگویم شکست عشقی را با ازدواج جبران کردن مثل خوردن اسید سولفوریکِ هشتاد درصد کشنده است . بروم توی اتاقم ، سه شبانه روز خودم را بچسبانم به شوفاژ ، اینقدر بخوابم که گرما و عرق دمار از روزگارم در بیاورد ، شماره یکی از فمینیسم های گه مصب را پیدا کنم و بگویم فمینیسم مادامی که ما مردها  (( ما نرها ، ما مذکر ها ، ما بدبخت ها ، ما هر چیز که شما بگویید )) نتوانیم مثل شما شیک بپوشیم و شیک بخوابیم و زخم زبان های خوب بزنیم و پول پرست ها و دروغگوها و فتنه پرورهای خوبی باشیم ممکن نیست . حساب های بانکم را بردارم و چند روز همه چیز را بگیرم به تخم مرغهایم و از همه دور باشم . که همه اینها فانتزیهای زیبایی هستند که همیشه همان فانتزی باقی خواهد ماند . که به جای همه اینها باید دوباره صبح از خواب بیدار شوم بروم شرکت و یک روز مسخره کشدار دیگر را شروع کنم ، که لعنت به جهان تا ابد غم بودن . که تف به این ساعت بی هم بودن .

آه نوستالژی های نه چندان دور ِ من . گه به شما . دلتنگتانم . خدافظ .

/ 3 نظر / 20 بازدید
سیزده (کافه دنج)

اگه پایه خاستی رو من حساب کن واسه تف کردنو بالا آوردن رو آدمایی که نمیشه با حرف خریتشونو به خلق خدا فهموند

مدادکور

ازمیلان کوندراخونده بودم چندتایی بازهستی بود یاچاودانگی شوخی یا هویت چرا اما جهالت؟