تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٤ | ٥:٥۳ ‎ق.ظ | نويسنده :

شبِ پنجم دی ماه هشتاد و نه ، یک عطر کنزوی آشنای زنانه و یک عطر غریب کالوین کلین آفوریای مردانه که میتواند آینده ات را برای همیشه بسازد ، مثل جمله You made my day ! پاساژ گردی به طور معمول یک کار خسته کننده ، دیوانه کننده و بی فایده است و وقتی وسط آن همه آدم یک بوی آشنا میفهمی سخت دلگیر میشوی ، امکان دیدنش مثل امکانِ انتخابِ تصادفیِ یک نقطه در یک صفحه است، صفر حدی ! حتی فاجعه بارتر پیدا کردن یک یک نقطه روی یک حجم  ، مثل امید به شادی و روزهایی بهتر؛ صفر مطلق ! و سعی میکنی به یاد بیاوری ، چشمهایت را میبندی و دستت را که عطر کالوین کلین بو میکنی ، چه کسی گفته انسان نمیتواند به گذشته برگردد ؟ به گذشته های دووووور بر میگردی به شب ِ پنجم دی ماه هشتاد و نه .

میلان کوندرا در "جهالت" ، نوستالژی را از زبان یونان قدیم اینگونه معنا میکند : غم ناشی از عدم توان در بازگشت به گذشته . یونانی های لعنتی ! کاش میشد به گذشته بازگشت ، کاش میشد همه چیز جور دیگری باشد ، کاش میشد جور دیگری رقم بخورد ، کاش میشد ...

کاش میشد مرد

مثل راه رفتن 

خوابیدن 

خرید کردن 

کاش میشد خواست و مرد ... *

جوانی و خوشبختی مفاهیمی نسبی هستند ، شاید مثل خوب و بد ، مثل اخلاق . برای هر کس میتواند فرق کنند مثلا بری یک فوتبالیست شاید شروع سی و سه سالگی زمانی است که جوانی پایان می یابد و برای یک راک استار این تازه شروع جوانی است . برای من جوانی و خوشبختی اپ کردن یک وبلاگ بود ، خالی از واقعیت ، پر از فانتزی ، پر از ایده آل ! با یک موسیقی بی نهایت زوال یافته و زیبا از بابک رهنما ! با یک والپیپر سفید که البته شباهتی به این روزها ندارد و چند تا بلور برف که وقتی موس به آنها میخورد هر کدامشان هزااار تکه میشدند سفید و پر از نور ، جوانی و خوشبختی من با پاک کردن آن وبلاگ پاک شد ...

((میدانی هیچ حقیقتی خارج از وجود خودمان نیست . در عشق این مطلب بهتر معلوم میشود ، چون هر کسی با قوه تصور خودش کس دیگری را دوست دارد و این از قوه تصور خودش است که کیف میبرد نه از زنی که جلوی اوست و گمان میکند که او را دوست دارد . آن زن تصور نهانی خومان است ، یک موهوم است که با حقیقت خیلی فرق دارد . ))**

از کودکی ، یا نه ،بعد از آن ، از اولین باری که در خواب به عشق نزدیک شدم شکل یک زن سبزه با موها،آرایش و لباس مشکی بود . کم پیش میاید آدمی خوابی را به یاد آورد ، اما من این خواب را که از سالهای دور دیده ام با ذره ذره جزئیاتش به یاد دارم آن زن ِ سبزه با آرایش و لباسهای ترسناکِ سیاه ...

تناسخ اما ترسناک و دوست داشتنی است . آن حرکاتِ دست ، شکلِ دهان ، ادا و اطوارها ، چرخش و برق چشم ها حالا در جسم یک نفر دیگر حلول کرده است ، با پوستی سفیدتر ، همانقدر مهربان و حساس ، و همانقدر جذاب !

 

کشتی عقل فکندیم به دریای شراب 

تا ببینیم چه از آب برون می آید ! ***

 

* علیرضا روشن 

**صادق هدایت

***صائب تبریزی 



  • پاپو مارکت
  • گيره
  • کارت شارژ همراه اول