یادداشت های یک نفر دیوانه

  حداقل اینه که تلاشم رو میکنم ، لطفاً بخونید نقد کنید  ، حتی اگه لازم شد فحش بدین ولی کمکم کنین ...

 

نخهای سیگارش رو شمرد،دیگه کودک  درونش احمق و صامت  نیست

وسط شعر خندید و زار زد،  یه آدم روانی که شخصیتش ثابت  نیست ... 

باز به پنجره خیره میشه باز چراغ اون  اتاق لعنتی که  روشنه

مکث میکنه ، بغض میکنه ، بجای اون ابر زیر هق هق میزنه

وحشت زده است از ارواح سپید رویاهای  تلخ سیاهش 

از  عفو  گناه عروسی دوست دختر ظاهراً بی گناهش

منتظره  شروع شه ... امشب  ... داره رنج رو  با سیگار میکشه

با ناخنهای سرد عصبیش رنگ خون روی  سیمان   دیوار میکشه

صدای بوق و کِل میاد ، خودش رو به نفمی ، به انکار میزنه

دیو درونش غم داره ، میخنده، میرقصه  زار زار زااار میزنه

- طاقت بیار مرد گریه نکن  مرد خوب همیشه میبازه و میمیره 

_ توجیه نکن منو ، ببین معشوقه ام ... - دلش بد جور میگیره

عاقد از مهر  میگه ،  مادر از عروس پاکی که  پیش رو دارن

مرد لبخند میزنه _هرزه _  :  راستی مگردیوها هم  آبرو دارن ؟

مرد به  امکان ها فکر میکنه ، منجی و معجزه و روزهای خوب

راوی ولی  به سیگارو مشروب و  بند ِ  دار و بنزین و چوب

 


جشن داره  به پایان میرسه ،  عروسِ به ظاهر بی گناه ، به ظاهر  استرس داره

جشن به پایان میرسه ، برای راوی پایان  ، برای مرد ولی تازه اول کاره ...

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٥| ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ| توسط A Man Who Sold The World| گلوله

حالا میان این همه بهت ، میان آدمهایی اطرافم که رقص سولماز را از تی وی پرشیا نگاه میکنند به نرم افزار ممنوعه ای نیاز دارم که جوابیه فاطمه اختصاری را در فی-س-بوق بخوانم و دستم از همه دنیا وسط این شهر لعنتی کوتاه است . بغض گلویم را گرفته و تحت فشار  آدمها کارهای عجیب و غریب میکنند .دلم میخواهد کیبورد کافی نت را با دستهایم از وسط نصف کنم دلم میخواهد به این دنیای بد ِ بد و آدمهای بدترش فحش بدهم ، نه به عنوان یک عضو تاثیر گذار در ادبیات ، یک شاعر ، یک ترانه سرا ، من فقط به عنوان یک مخاطب خیلی خیلی خیلی عام این ها را مینویسم . وبلاگ یغما گلرویی را هم مثل سایر وبلاگ های ادبی میخواندم . ترانه هایش را به شدت دوست داشتم در واقع قبل از آشنایی با مهدی موسوی هیچ شناختی از یغما نداشتم مهدی موسوی مرا با "برادرش"  یغما و ترانه هایش آشنا کرد تا من شنیدم از یغما جز به خوبی ،  گذشت و  شجاعت یاد نکرد . تا من شنیدم از یغما ... .

چه در دو سه جلسه ای که حرفهای مهدی موسوی را از نزدیک شنیدم و چه آنهایی را که در اینترنت مسموم ایران در هیچ کدام و به صراحت هیچ وقت مهدی موسوی خود را اولین نفر و بنیان گذار هیچ سبکی معرفی نکرد مهدی موسوی همیشه فقط از دیدگاه یک شاعر که غزل پست مدرن میگوید و با این سبک آشنایی دارد صحبت کرد مهدی موسوی با قطعیت اعتقاد داشت روزی که غزل پست مدرن تعریف یکتا و نماینده یکتا پیدا کند روز مرگ این سبک است. تا بود مهدی موسوی فحش شنید و صلح کرد ، فحش شنید و به صلح دعوت کرد ، فحش شنید و به ادبیات محض دعوت کرد . مهدی موسوی مرشد نبود که مرید داشته باشد . من از حرفهای برادرت خنده ام میگیرد مهدی موسوی ِ به بن بست رسیده . یغما نامه ای نوشت  منِ مخاطب عام ِ جزء بیش از همه دلگیر شدم . یغما نامه ای نوشت و من فهمیدم دنیای ادمهای مشهور دنیای خوبی نیست .. حالا که من مینویسم سَبکُم که آدم معروفی نیستم و حرفهایم تبعات ندارد. من هنوز یک مخاب عامم مثل همه بچه شهرستانی ها که برای مهدی موسوی مخاطب خالض حسابمیشوم چون کتاب میخوانم و فیلم میبینم و یاد میگیرم . من هنوز مخاب عامیم که مهدی موسوی را اول و دوم و دهم و صدم برای شعرهایش و پس از آنها برای درس هایی که من آموخت عاشقانه دوست دارم من مخاطب عامیم که یاد گرفتم میشود عشق ورزید و عشق وزید و عشق ورزید و این انتهای دیوانگی است .

مهدی موسوی دوستت دارم ....

اینجا مجالی برای بیشتر گفتن نیست

مرا ببخش با حسرت و گریه از نابرادری های برادرت ..

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱۱| ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ| توسط A Man Who Sold The World| گلوله

پستی که ناقص شد را فرستادم همان خانه ای که  آوار شد بر سرمان . خداحافظ دیدار به اعماق جهنم .  برو به درک .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٩| ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ| توسط A Man Who Sold The World| گلوله

پانوشت 1: خبر خوش آن است که احتمالا نسخه هایی از کتاب «پرنده کوچولو» به صورت افست تکثیر شود. البته مطمئنا کیفیت از کتاب اصلی پایین تر خواهد بود و قیمت هم به دوستانی که زحمت این کار را دارند می کشند گفته ام که به هر قیمتی شده بالای 6000 تومان درنیاید. به سرمایه گذار هم گفته ام که مطمئنا در کمتر از یک ماه همه اش فروش خواهد رفت.

خوشحالم مثل مادری که بچه اش را پس از دزدیده شدن دوباره خواهد دید. حتی اگر این بچه لاغر باشد، حتی اگر دیگر مادرش را نشناسد، حتی اگر... این اتفاقا خجسته است. هنوز کتاب چاپ نشده ولی برای هماهنگی های لازم برای خرید هر چند نسخه از کتاب که می خواهید با «مرتضی شاهین نیا»ی عزیز همانگ کنید:

09398277401

درضمن می توانید کتاب های خانوم اختصاری، میزبان و بسیاری از کتاب های شاعران جوان را از طریق او تهیه کنید.

--------------------------------------------------------------------------------

پرده اول :

حوصله نوشتن ندارم . مثل هر شب وبلاگ را باز میکنم . چشمهام مثل چشم گوساله ازحدقه بیرون میزند . شماره را میگیریم . کسی برنمیدارد میدانم تمامش چرند بود و مثل همیشه چیزی عاید من نمیشود . سی چهل ثانیه بعد گوشی زنگ میخوردشماره خود آقای شاهین نیاست . مشغول میکنم که خودم زنگ بزنم . کتاب ها را سفارشمیدهم آقای شاهین نیا میگوید دو تا سه هفته دیگر که کتاب ها رسید شماره حساب میدهند تا پول کتاب ها را به حسابشان بریزم. تاکید میکنم که از شهرستان تماس میگیرم و تاکید میکنند که مشکلی ندارد ! فکر میکنم درست موضوع را نفهمیده ام میپرسم پس شماره حساب را بدهید تا پول را واریز کنم . آقای مرتضی شاهین نیای بزرگوار با خنده میگویند : عزیز کتاب هاکه رسید شما پول را بریزید فعلا لازم نیست .

پرده آخر : 

تمام خستگی ماه گذشته ، تمام دلتنگیم ،تمام اشک هام متوقف شده اند . بی اختیار ولی باز گریه ام میگیرد . از زندگی که بوی همه چیز میدهد جز زندگی ،از آدمهایی که شکل همه چیز هستند جز آدم. گریه ام میگیرد . احساس میکنم تمام این دو سال گذشته چقدر تحقیر شده ام چقدر به فهم و شعورم توهین شده است چقدر از یک انسان فاصله گرفته ام . اشک های آخر اما اشک شوقند . احساس سبکی میکنم این که چقدر این جمله آخر آقای شاهین نیا حس خوب ، غریب ، توستالژیک و فراموش شده ای داشت حس فراموش شده ی عشق و اعتماد  . اینکه مهدی موسوی دارد همه جوره سعی میکند عشق و اعتماد و صداقت را به ما برگرداند. این که من چقدر باز دلتنگم .

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۸| ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ| توسط A Man Who Sold The World| گلوله

رمانم را می خوانم و به این فکر می کنم که چقدر یأس در عمیق ترین سلول ها و کلماتش لانه کرده است... رمانم را می خوانم و به این فکر می کنم که چقدر تلخ شده ام این روزها و چقدر این تلخی را به آن آرامش ترجیح می دهم... و این «ترجیح» از همه چیز تلخ تر است...

سید مهدی موسوی ،روز سرد ِ هفدهمِ ماه لعنتی دی ِ سال سخت ِ 90

-----------------------------------------------------------------------------

 روزهای سختی بر من میگذرند ، روزهای سختی که تنها باقیمانده ی تو حالا دیگر عکس بی روح  دانشجوییت است گوشه ی تنهای یک سایت افتاده است و این اواخر که میبینمش انگار دارد به هیچ جا ، به هیچ کس نگاه میکند . بعد از تو چه به سر عکاس آمده است ..او  هم پس از دیدن چشمهات تنها شد ؟ گوشه گیر شد ؟ با آن دو چشم خیره به هیچ سیگار کشید و مرد  ؟ میدانی مرگ چیست ؟ دیده ای ؟ ترسش را ؟ رمز آلود بودنش را دیده ای ؟ میدانم که دیده ای ، حس آن را میفهمی . گریه های بالای یک تن بی روح را میفهمی . این روزها من عذاداری یک مرد هزار ساله بر گور خویشم این تلخی چقدر رنج دهنده است . خسته ام از یاس خسته ام . از ناامیدی خسته ام . من شکل یک امیدم که میداند که یقین دارد روزی یاس میشود . کاش نمیدانست و این روزها را بهتر زندگی ... ، نه ، این روزها را ساده تر میمرد . خسته ام پس قلم را پرت میکنم از پنجره بیرون پس سیگار را که نصفه کشیدهام میکُشم، پس می ایستم ، مثل کوه استوار، مثل کوهی که درونش غوغای ارغوانی خواب است ، پرده ها را میکشم . هوای تازه میخواهم ، چشمانم بسته است -با هیجان -  هوا را مثل شهوت به درون میکشم ، چشمانم که باز میشود ابرهای سیاه بیرون اتاق ، ابرهای لعنتی مثل روزهای من سیاه باز بیچارگی را نشان میدهند ... حتی اگر بخواهی سر سازگار با دنیات داشته باشی ، دنیا با تو مثل بهترین دوستت رفتار میکند ، خنجر را از پشت میکشد . هوای تازه ، بوی باران که بخواهی ،اول ابرهای سیاهش تو را نابود میکنند . سابق بر این هم عاشق بوده ام ، تفاوتش این بود همه چیز از جنس معنا بود ، پیش تر ابرهای سیاه ، باران و شب را خوب میفهمیدم ، پیش از این، آنها یک احساس مطلق و یک معنای خاص داشتند . شب های سرد مرا یاد تو نمیانداخت ، شب های سرد برای من مردی بود با موهای بلند مشکی که سالها در زندان نروژ صبح ها را تا شب _با خودش_ و شبها را تا صبح _با شب_ تنهای تنها بود . آن شب ها شب برای من شب بود . دوست دارم به آن روزها برگردم . دوست دارم با Anathema شب را شروع کنم ، دوست دارم با BURZUM بخوابم .دوست دارم سرم پر از فریاد شود پر از غوغا پر از توهم .. دوست دارم صبح را تا شب باخودم و شب را تو صبح با Dunkelheit بیدار بمانم و تنها . دوست دارم به جای غم ها ، دوباره از قدرت بنویسم ، از جنگ ، از موسیقی ، از شب ، از کلیساهایی که تو سوزاندی تا "نداستن" را بسوزانی . دوست دارم به "من" برگرم به خودِ خودِ خودم . به پسرکی که پر از تاریکی و خشم بود نه مردی پر از تاریکی و غم .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٩| ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ| توسط A Man Who Sold The World| گلوله

سایت «غزل پست مدرن» (سایت شخصی ام) هک شده است. حالم خیلی بد است. دو سال است که تمام راه های ارتباطی ام خفه شده است. مهدی موسوی 1390/09/28

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠| ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ| توسط A Man Who Sold The World| گلوله

... من با عشق آمده ام و مخاطب واقعی و تنها دوستم در دنیا تویی که در اتاق کوچکت کتاب می خوانی و فیلم می بینی و با من دردها و رویاهای مشترک داری. پس تو هم کنار من باش... با اسم و فامیل واقعی ات وبلاگ بزن و شعرها و داستان هایت را در هر حدّی هستند در آن عرضه کن. از حرف مردم نترس! آشغال هایی که بخواهند حرف بزنند هر کار کنی حرفشان را خواهند زد. همه چیز را دیوانه وار تجربه کن... شاید فردا برای لذت بردن و دیوانگی دیر باشد.

مهدی موسوی ، پستِ نواده عصیان ، 1390/08/04

------------------------------------------------------------------------------------------

آنروز :

   دیار کریمان

            "مشتاق" ، انا الحق ، خاکستر سوزان .

امروز :

           کرمان 

           "مشتاق" -هیچ چیز -

          "مشتاق" فقط خاکستر ِ مدفون ،

                       "مشتاق"  - فقط - نام یک میدان 

من "مشتاق" آنروز های کرمانم

من نسیم نیستم 

من وحشی ِ دست ِ عصیانگرِ بی حوصله ی طوفانم

با عشق و درد و اشک

                 بی دلیل ، بی هیچ امید و انتظار

                        با سکوت ، در فریاد

شعرهای ویرانگری از آقای دردها ،

شعرهایی از     "مهدیِ ِ موسوی"

میخوانم

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۱| ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ| توسط A Man Who Sold The World| گلوله

بیا پایین،نترس پایین تر ، تاریک است میدانم . قدری که بگذرد چشمهایت عادت میکند . میبینی ؟ آن گوشه را میبینی؟ اسمش نیماست . چند روز پیش که آمده بود نخواستی ببینیش . چرا نمیدانم؟ دلت سوخت؟ باور نمیکنم . شنیده ای که چه به سرش آمده ؟ شنیده ای که دستهایش سوخته بود زیر چشمهایش هم سیاه بود . ده روز نگذشته بود که باز دادنش به آن تولید کنندگان آشغال . خانواده نه . پدر و مادر هم نه فقط همین تولید کننده بسشان است ... یا آنطور که شنیده ام در کتابت نوشته بودی اسفل السافلین . پایین را نگاه نکن . اینجا را ببین اسمش نداست ، از ندا چیزی نگویم ؟ برایت تکراری شده ؟ خون جاری از چشمانش را زیاد دیده ای ؟  ضجه های مادرش را زیاد شنیده ای ؟ آها اینجا را ببین، ببین . گرسنگی امانش را بریده دارد جان میکند دارد آرزوی مرگ میکند . اینطرف تر ، حجاب نمیخواهد اسلام نمیخواهد عدالت علوی نمیخواهد ، آخ ... سرش شکافت . چیزی نیست عادی است . ما عادت کرده ایم ببینیم تو هم یک روز با ما ببین ...

خسته شدی ؟ نگران شدی ؟ از خوبی ها برایت بگویم ؟ این آدم اسمش       حاج آقاست . به حرفت گوش میکند . زندگی راحتی هم دارد . هرکه را که غلط زیادی کند میکشد . آخر سر هم به بهشت میرود . تف به این بهشت...

 تصور من از تو بیشتر از اینها بود . تو ولی همه چیز مرا گرفتی ایمانم ،وجدانم،انسانیتم . من آزادی خواستم که بشناسمت تو دین آوردی که گمراه شوم . عدالتت را به من نشان بده.من گناهکارم که اسلام نمیخواهم ، ندا هم بود ، سهراب هم بود ، حق ما هم شکنجه است و عذاب و جهنم ، قبول عدالتت را شکر ، نیما ولی ... نیما فقط 4 سالش بود . نه کفر میدانست نه عصیان نه آزادی میخواست . نیما فقط میخواست شکنجه نشود. من خواستم "رحیم" را باورکنم . خواستم "لطیف" را باور کنم خواستم "عادل" را باور کنم خواستم به دین پدر و مادرم باقی بمانم ، تو اما امانم را بریدی . با خودم فکر میکنم ، نمیتوانم بفهمم حالا که حرفهایم را زده ام داری به حالم گریه میکنی که چقدر گناهکارم ؟ داری کیف میکنی که به جهنمیانت اضافه میکنی ؟ یا داری نقشه هایی برای سخت ترین عذاب های دنیای بعد از این میکشی؟ شاید هم خوابی ، شاید هم این مردم را برای گناهانشان به خود واگذاشته ای ولی نیما هم از این مردم پست بود ؟ دارم فکر فکر میکنم و فکر میکنم ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱| ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ| توسط A Man Who Sold The World| گلوله















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت