تاريخ : ۱۳٩٥/۱/۳۱ | ۸:۱٠ ‎ب.ظ | نويسنده :

به ابن فکر میکنم که بعد از این همه سال چه چیزی توانسته تو را از من جدا کند ؟ که در این شش سال چه تغییری در من حاصل شده است ؟ نوستالژی ، رنج بردن ناشی از آرزوی ناکام بازگشت ... اینجا تا ابد به من ، و تو تعلق دارد . اینجا ساکت تر از آنی است که کسی دوست داشته باشد وارد آن شد . اینجا مثل گوشه تاریک مغز و قلب من همیشه جای گرمی برای یاد تو خواهد بود . دیگران هیچ وقت نخواهند فهمید چه میان ما گذشته ، دیگران هیچ وقت متعلق به اینجا نخواهند بود . در این شش سال آیا روزی بوده که من بدون یاد تو ، بدون فکر کردن به تو زندگی کنم ؟ نگاه کردن به یک تصویر تکراری در طول روز ، بارها بوسیدن تو از روی صفحه کثیف موبایل ، بغض کردن و سپس ادامه دادن زندگی که نه ، این ننگ کثیف روزانه ، این وبلاگ یادگار عشق توست ، چه کسی میدانست این "یاد تو" را باد نخواهد برد ، چه کسی حتی خود من ؟ روزهایی بود که فکر کردم همه چیز تمام است . روزهایی که اشتباهاً خاطرات تو در آن ها سوخت و هیچوقت بر نگشت . دو روز را در تقویم ام خط زده ام ، دو روز ... پانزدهم اسفند هشتاد و نه ، سیزده فروردین نود ... . کسی جای تو را نگرفت . هیچ چیز عادی نشد ، هیچ چیز فراموش نشد و من به هیچ چیز عادت نکردم . شش سال است که من در آن چهار سال زندگی میکنم . کسی اینجا نیست ، حتی تو . شاید روزی در ورای این همه سال این ها را به تو نشان دادم . شاید روزی فهمیدی در این شش سال چه کشیده ام ... شاید لیدی ال ...



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٤ | ٥:٥۳ ‎ق.ظ | نويسنده :

شبِ پنجم دی ماه هشتاد و نه ، یک عطر کنزوی آشنای زنانه و یک عطر غریب کالوین کلین آفوریای مردانه که میتواند آینده ات را برای همیشه بسازد ، مثل جمله You made my day ! پاساژ گردی به طور معمول یک کار خسته کننده ، دیوانه کننده و بی فایده است و وقتی وسط آن همه آدم یک بوی آشنا میفهمی سخت دلگیر میشوی ، امکان دیدنش مثل امکانِ انتخابِ تصادفیِ یک نقطه در یک صفحه است، صفر حدی ! حتی فاجعه بارتر پیدا کردن یک یک نقطه روی یک حجم  ، مثل امید به شادی و روزهایی بهتر؛ صفر مطلق ! و سعی میکنی به یاد بیاوری ، چشمهایت را میبندی و دستت را که عطر کالوین کلین بو میکنی ، چه کسی گفته انسان نمیتواند به گذشته برگردد ؟ به گذشته های دووووور بر میگردی به شب ِ پنجم دی ماه هشتاد و نه .

میلان کوندرا در "جهالت" ، نوستالژی را از زبان یونان قدیم اینگونه معنا میکند : غم ناشی از عدم توان در بازگشت به گذشته . یونانی های لعنتی ! کاش میشد به گذشته بازگشت ، کاش میشد همه چیز جور دیگری باشد ، کاش میشد جور دیگری رقم بخورد ، کاش میشد ...

کاش میشد مرد

مثل راه رفتن 

خوابیدن 

خرید کردن 

کاش میشد خواست و مرد ... *

جوانی و خوشبختی مفاهیمی نسبی هستند ، شاید مثل خوب و بد ، مثل اخلاق . برای هر کس میتواند فرق کنند مثلا بری یک فوتبالیست شاید شروع سی و سه سالگی زمانی است که جوانی پایان می یابد و برای یک راک استار این تازه شروع جوانی است . برای من جوانی و خوشبختی اپ کردن یک وبلاگ بود ، خالی از واقعیت ، پر از فانتزی ، پر از ایده آل ! با یک موسیقی بی نهایت زوال یافته و زیبا از بابک رهنما ! با یک والپیپر سفید که البته شباهتی به این روزها ندارد و چند تا بلور برف که وقتی موس به آنها میخورد هر کدامشان هزااار تکه میشدند سفید و پر از نور ، جوانی و خوشبختی من با پاک کردن آن وبلاگ پاک شد ...

((میدانی هیچ حقیقتی خارج از وجود خودمان نیست . در عشق این مطلب بهتر معلوم میشود ، چون هر کسی با قوه تصور خودش کس دیگری را دوست دارد و این از قوه تصور خودش است که کیف میبرد نه از زنی که جلوی اوست و گمان میکند که او را دوست دارد . آن زن تصور نهانی خومان است ، یک موهوم است که با حقیقت خیلی فرق دارد . ))**

از کودکی ، یا نه ،بعد از آن ، از اولین باری که در خواب به عشق نزدیک شدم شکل یک زن سبزه با موها،آرایش و لباس مشکی بود . کم پیش میاید آدمی خوابی را به یاد آورد ، اما من این خواب را که از سالهای دور دیده ام با ذره ذره جزئیاتش به یاد دارم آن زن ِ سبزه با آرایش و لباسهای ترسناکِ سیاه ...

تناسخ اما ترسناک و دوست داشتنی است . آن حرکاتِ دست ، شکلِ دهان ، ادا و اطوارها ، چرخش و برق چشم ها حالا در جسم یک نفر دیگر حلول کرده است ، با پوستی سفیدتر ، همانقدر مهربان و حساس ، و همانقدر جذاب !

 

کشتی عقل فکندیم به دریای شراب 

تا ببینیم چه از آب برون می آید ! ***

 

* علیرضا روشن 

**صادق هدایت

***صائب تبریزی 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/۱٥ | ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ | نويسنده :

به خودم فکرمیکنم ، به این که چقدر ازمن متنفرم ، هرروزصبح ، روبروی آینه یک سایه بدبخت و بدبین به همه دنیا ، به اینکه این روزها چطور میگذرد و این بدبخت مفلوک برای آینده چه پیش رو دارد ، از سر صبح با آدمهای بدبخت تر از خودت میپری و آخر شب گریه میبینی ، این اختلاف طبقاتی که دارد آدم ها را به فنا میدهد . بلا تکلیفی امانم را بریده است ، بین همه چیزهای بی ارزش و به ظاهر اساسی بلا تکلیف مانده ام .بین دین داشتن یا نداشتن ، بین خوب بودن و نیودن ، به صفحه موبایلم خیره میشوم ، به انگلیسی نوشته چیزی برای فردا برنامه ریزی نشده ! ااین موبایل هوشمند احمق ! من آینده ای بی هدف،بی انگیزه،بی هیچ چیز پیش رو دارم ، بین خوب بودن و گه بودن زندگی بلا تکلیفم ، تنها چیزی که زنده گه داشته ام ، دلخوشکنکهای پوچ و زود گذر است ، دنیایی از سیاهی پیش رو دارم و هر روز از سیاهی به سیاهی بیشتر قدم میگذارم ، نفسم بالا نمی آید ، تمام بدبختی این است که من آدم بدبختی نیستم ! و این بدبخت نبودن مرا راضی گه نمیدارد ، بلا تکلیف بین راضی بودن یا نبودن هستم  ، من چند سال است خاکستری ام مایل به سیاهی بی انتها و چیزی که مرا دیوانه میکند دیدن بدبختی دیگران است . من یک خود آزارم ، یک مازوخیست که دیدن شادی دیگران برایم مهم نیست ،ولی فلاکت دیگران مرا زجر میدهد . به این فکر میکنم که حقیقت این است که من یک آدم گه و کثیف هستم که فقط ظاهرم توانسته مرا جلوی دیگران خوب جلوه دهد . به این که سعی کرده ام آدم خوبی باشم ولی نتوانستم ،به این این دنیا هم به اندازه من کثیف است . من ِ بلاتکلیف و در مانده میان خو بودن یا نبودن آدمهای اطرافم ،میان حقیقت محض ، باطن شفاف و دروغ بیرون آدم ها ، مینویسم و گریه میکنم، زخم من به درون رشد میکند و دلم برای آدمهای اطرافم میسوزد . کاش خدا خسته میشد ، یک روز بساطش را از زمین برمیچید ، ما بندگان مفلوکش را در آغوش میکشید ، به ما میگفت من هم خسته ام ،کاش این خدای با بندگان ِ خاصش مهربان فقر را بر میچید ،این من ! من ِ بلاتکلیف میان حکمت خدا و ... .

ما دل به غم تو بسته داریم ایدوست

درد تو به جان خسته داریم ایدوست

گفتی که به دل شکستگان نزدیکیم

ما نیز دل شکسته داریم ایدوست ...

اینکه صبح چطور باید خودرم را توی آینه دروغگو تحمل کنم ، کاش این آینه میتوانست درون مرا نشانم بدهد ، کاش کسی مرا نجات دهد ...

نجات دهنده مرده است ،و مرگ ، ما را نجات خواهد داد .

تمام .

(وبلاگ ، این وبلاگ لعنتی  ،این تنها حریم خصوصی ِ امن ِ من )

****************************************************

 

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٢٠ | ۳:۱۸ ‎ب.ظ | نويسنده :

که عصر بروم و گه بزنم به همه چیز ، بروم و نظرش را راجع به اینکه " ما چطور اینقدر از هم متنفریم و هنوز نمرده ایم؟ " بپرسم. بروم جلوی حسینیه ، تف کنم به صورت تک تکشان که سال را با اوباشگری میگذرانند و ناگهان به عشق "چلوکبابِ " حسینیه ،میشوند " عشاق الحسین". بالا بیاورم روی کیبورد ، بالا بیاورم روی خودم که اینقدر مثل ترسوها خاطره بازی و چس ناله میکنم . شماره پانی را بگیرم ، به فحش بکشمش ، بگویم این راه که میروی به قبرستان است ، بگویم شکست عشقی را با ازدواج جبران کردن مثل خوردن اسید سولفوریکِ هشتاد درصد کشنده است . بروم توی اتاقم ، سه شبانه روز خودم را بچسبانم به شوفاژ ، اینقدر بخوابم که گرما و عرق دمار از روزگارم در بیاورد ، شماره یکی از فمینیسم های گه مصب را پیدا کنم و بگویم فمینیسم مادامی که ما مردها  (( ما نرها ، ما مذکر ها ، ما بدبخت ها ، ما هر چیز که شما بگویید )) نتوانیم مثل شما شیک بپوشیم و شیک بخوابیم و زخم زبان های خوب بزنیم و پول پرست ها و دروغگوها و فتنه پرورهای خوبی باشیم ممکن نیست . حساب های بانکم را بردارم و چند روز همه چیز را بگیرم به تخم مرغهایم و از همه دور باشم . که همه اینها فانتزیهای زیبایی هستند که همیشه همان فانتزی باقی خواهد ماند . که به جای همه اینها باید دوباره صبح از خواب بیدار شوم بروم شرکت و یک روز مسخره کشدار دیگر را شروع کنم ، که لعنت به جهان تا ابد غم بودن . که تف به این ساعت بی هم بودن .

آه نوستالژی های نه چندان دور ِ من . گه به شما . دلتنگتانم . خدافظ .



تاريخ : ۱۳٩٢/٧/۱٠ | ٤:٥٥ ‎ب.ظ | نويسنده :

خاکستری ، یعنی خسته و تنها . نه سیاه بودن و نه سفید بودن ، حالی بین رد و قبول .حالی میان ِ رفتن و ماندن ، تنها کمی ابر ، هوایی که رو به سردی میرود ، ترامادول ، تولد مهدی موسوی ، تک پوش ورگ ویکرنس ات کافی اند که برگردی و بنویسی ، شاید برای برگشتن به چیزهای امید بخش نیاز داری ، شاید سردت است و دیگر هیچ چی و چه چیز امید بخش تر از تو شاعر ، چه چیزی امید بخش تر از تولد تو وقتی تو هستی ، هنوز مثل 13 خرداد 90 دوستت دارم ، هنوز با تو گریه میکنم ، مهدی موسوی که همیشه راه برگشت بوده ای ...

امّید چیست؟

 اسم قشنگی برای مرگ،

یک مشت داستان خیالی که نیستم



       

  • پاپو مارکت
  • گيره
  • کارت شارژ همراه اول